الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
300
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) در شهادت طفل شيرخوار و مادرش رباب دختر امرؤ القيس و مادر رباب هند الهنود است [ 1 ] . ( ملهوف ) چون امام حسين عليه السّلام جوانان و دوستان خويش را كشته ديد آهنگ جنگ كرد به نفس خويش و فرياد زد : « هل من ذاب يذبّ عن حرم رسول الله هل من موحّد يخاف اللّه فينا هل من مغيث يرجوا اللّه باغاثتنا هل من معين يرجو ما عند اللّه في اغاثتنا » . « آيا كسى هست كه دشمن را از حرم پيغمبر براند و دور كند ؟ آيا خداپرستى هست كه از خدا بترسد و ما را اعانت كند ؟ آيا فريادرسى هست كه براى ثواب ما را يارى كند ؟ پس صداى زنان به شيون بلند شد و امام عليه السّلام نزديك خيمه آمد و با زينب گفت : آن فرزند صغير را به من ده تا او را وداع كنم پس او را بگرفت و خواست ببوسد حرملة بن كاهل اسدى - لعنة اللّه عليه - تيرى بيفكند كه در گلوى طفل آمد و او را ذبح كرد و اين شاعر نيكو گفته است : و منعطف اهوى لتقبيل طفله * فقبّل منه قبله السّهم منحرا يعنى : براى بوسيدن طفل خود خم شد اما تير پيش از وى بر گلوگاه او بوسه داد . پس آن طفل را به زينب داد و گفت : او را نگاه دار ، خود دو دست زير گلوى او گرفت و چون پر شد به طرف آسمان پاشيد و گفت : « هوّن علىّ ما نزل بى انّه به عين اللّه » يعنى : « چون چشم خدا مىبيند آنچه بر من آمد سهل باشد » . ( 2 ) و شيخ مفيد در مقتل اين طفل گفت كه : حسين عليه السّلام جلوى چادر بنشست و عبد اللّه بن
--> [ 1 ] ابو جعفر طبرى در كتاب منتخب گويد : امّ اسحاق دختر طلحه زوجهء امام حسن عليه السّلام پس از آن حضرت به وصيت او به عقد حسين عليه السّلام در آمد و براى او فاطمه و عبد اللّه را بياورد و عبد اللّه با پدرش كشته شد . و بايد دانست كه اين امرؤ القيس نه آن امرؤ القيس بن حجر كندى شاعر معروف است كه هشتاد سال پيش از بعثت پيغمبر اكرم از دنيا رفت بلكه او امرؤ القيس بن عدىّ بن اوس بن جابر كلبى است . ابن حجّر عسقلانى در اصابه از ابن الكلبى نسّابه كه از بزرگان اماميه و معاصر امام جعفر صادق عليه السّلام بود نقل مىكند كه : عمر بن الخطّاب او را امارت داد بر جمعى از قبيله قضاعه در شام كه مسلمان شده بودند و امير المؤمنين عليه السّلام از او دخترش را خواستگارى كرد و دو فرزندش حسن و حسين عليهما السّلام با او بودند و او دختران خود را به آنها تزويج كرد . و داستان آن را مفصّلتر از امالى ثعلب روايت مىكند به اسناده از عوف بن خارجه كه گفت : نزد عمر بودم به عهد خلافتش مردى كم موى گام بر گردن مردمان مىنهاد وى آمد تا پيش عمر بايستاد و به خلافت تحيّت گفت : عمر پرسيد : كيستى ؟ گفت : مردى نصرانى نامم امرؤ القيس بن عدى كلبى . عمر او را نشناخت مردى گفت : همان است كه در جاهليت بكر بن وائل را غارت كرد . عمر پرسيد : چه خواهى ؟ گفت : مىخواهم مسلمان شوم عرض اسلام كرد بر وى و او مسلمان شد پس عمر نيزه طلبيد و او را بر آن بست او را امير مسلمانان قصاعه فرمود پيرمرد برخاست و آن پرچم بالاى سر وى . عوف گفت : نديدم كسى را نماز نخوانده امير مسلمانان كرده باشند مگر او . پس على عليه السّلام با دو پسرش برخاستند و او را دريافتند على عليه السّلام با او گفت : من على بن ابى طالبم پير عمّم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اين دو فرزند من از دختر آن حضرت و رغبت به مصاهرت تو داريم . امرؤ القيس گفت : يا على عليه السّلام محياة دخترم را به تو تزويج كردم و اى حسن عليه السّلام سلمى را به تو دادم و اى حسين عليه السّلام رباب را به تو دادم .